خرید بک لینک

اربعین

رضا هم رفت.. اومدم خونه‌ی بابا. حالم اصلا خوب نیست.. گلودرد دارم. دو هفته‌ست ک گلو درد دارم و سرفه میکنم. مقاومت کردم و دکتر هم نرفتم! دل درد هم دارم و البته سردرد هورمونی! الانم فقط منتظرم که چاییم رو بخورم و برم بخوابم.. کاش این هفته زودتر بگذره، از همین الان دلم برای رضا تنگ شد و البته حجم عظیمی از استرس به تموم جونم سرازیر شده..

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 15:10

دریای دلتنگی‌ها دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نبود و نیست و احیانا نخواهد بود! چرا من اینجوریم؟! نمیدونم دلم گرفته یا دلم تنگ شده، نمیدونم چمه ولی دارم گریه میکنم.. حالا نه ب اون شدتی ک بشه اسمشو گریه گذاشت.. همین دو قطره چکید و تموم شد رفت! مغزم پر از حس بد و آشفتگیه.. انگاری از خودم ناامید شدم! بدم میاد ازین ک انقد زندگیم یکنواخت میگذره.. در روز جاری پا شدم غذا درست کردم و یکم خونه رو گردگیری کردم ک مامان میاد مرتب باشه، هنوز نیومده! بابا هم رفته دنبالش.. تنهام. میوه هم شستمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 15:10

دریای دلتنگی‌ها دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نبود و نیست و احیانا نخواهد بود! مهمونی به صرف مرغ مشهدی شب مهمون دارم. خانواده‌ی رضا.. امروز صبح برگشت، مامان هم دیشب با سرماخوردگی شدید برگشت و حالا که همه‌ی عزیزام کنارمن دلم آرومه.. میخواستم لوبیاپلو بذارم چون خودم هوس کرده بودم ولی رضا مخالفت کرد و گفت مرغ مشهدی، خوبه حالا منم این غذا رو بهش یاد دادم :) گفت خودمم زود میام درست میکنم! با این حساب من فقط سالاد و مخلفات سفره رو آماده میکنم. البته خونه هم نیاز به نظافت اساسی داره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 15:10

پریروز بعدازظهر ی سر رفتم پیش مامان. شب ک رضا اومد دنبالم ب مامان و بابا گفت خداحافظی کنم ازتون ما داریم میریم مشهد! من چشمام گرد شد! گفتم کِی؟! چجوری؟! چه یهو! امروز که توی حرم داشتیم قدم میزدیم گفت چندوقت پیش گفتی سورپرایزم کن یادته؟ گفتم اون موقع ب شوخی و مسخره گفتم ولی واقعا سورپرایز خوبی بود :)) نمیدونم الان که اومدم، توی این ایام خاص، دقیقا باید از امام رضا چی بخوام، ولی بعد از روزای سختی ک گذروندیم، این حال و هوا رو نیاز داشتم..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 15:10

جمعه تصمیم گرفتیم یهویی بریم قم و سوهان بخریم! حالا شبها که بعد شام میشینیم چای بخوریم از اینکه سوهان داریم ذوق زده میشیم :)) انصافا هم سوهان خودکار قابل مقایسه با سوهانای دیگه نیست. روز آینده باید برم با مدیر تازه صحبت کنم ببینم چه خوابی برام دیده! خوشحالم که دارم از بیکاری درمیام ولی رضا زیاد خوشحال نیست.. همش میگه ۱ روز بسه، فقط واسه سرگرمی، خسته میشی، بچه‌ها اذیت میکنن... فکر میکنه با کار کردن دیگه ب بچه‌دار شدن فکر نمیکنم. البته تا حد زیادی هم درست فکر میکنه. اما خب خودمم دوس دارم مادر شدن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 15:10

دریای دلتنگی‌ها دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نبود و نیست و احیانا نخواهد بود! خاطرات غریب در راه برگشت از سفر دو روزه‌ی جذابمون هستیم. برای اولین بار توی عمرم ب شهری سفر کردم که داییام توی اون شهر روی هم ۱۰۰۰ متر خونه دارن و من شب رو توی هتل خوابیدم! روبروی مغازه‌ی پدربزرگ خدابیامرزم ایستادم و در و دیوارشو نگاه کردم با بغض! سر خاک پدربزرگ و مادربزرگم رفتم و از همه‌ی غربتی ک یکباره روی سرم آوار شد گریه کردم... شهری که تمام خاطرات قشنگ کودکیم بود حالا دقیقا ۱۵ ساله ک برام غریبهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 15:10

دیروز جمعه ۷ فروردین همسایه طبقه بالایی بابااینا فوت کرد. ی پیرمرد آروم و بی‌آزار ک چشماش خیلی کم‌بینا بود و بارها توی راه‌پله با عصاش دیده بودمش. صبحِ امروز خاکسپاری بود و منم با بابا و مامان رفتم. چقدر غریبانه دفن شد و پرونده‌ی زندگیش بسته شد. این روزا ک خونه‌ی بابااینام حس میکنم برگشتم ب دوران نامزدی و رضا در حد سر زدن میاد پیشم و میره! چند شبه طفلی تا اذان صبح بالاسرم میشینه و با هر صدا ک از خواب میپرم سعی میکنه آرومم کنه... همین الان ک دارم مینویسم صدای انفجار میاد، میترسم! روزای اول جنگ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

از آخرین تاریخ ثبت شده دیگه ننوشتم.. بارها دلم خواسته بنویسم و ذهنم یاری نکرده.. بالاخره تموم شد.. صداها و استرس‌ها فعلا تموم شد تا زمان نامعلوم!

یک ماه اردیبهشت رو کامل سرکار رفتم. جایی مشغول به کار شدم و به دلایلی دیگه ادامه ندادم. تجربه‌ی خوبی بود و البته ناپایدار!

اردیبهشت عزیز

امروز سالگرد عقدمونه.. برای رضا ساعت خریدم. امیدوارم سال‌ها کنار هم در آرامش زندگی کنیم.

حرف زیاده و حوصله‌ی شرح آن نیست...

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

یوقتایی ساعت‌ها منتظر میمونم تا مامان برسه و ببینمش بعد ک از سرکار میاد همش در حال صحبت با تلفنش یا انجام کارهاشه و حس میکنم انقدری ک من دوست دارم باهاش وقت بگذرونم اون دوست نداره! بعد از اومدنم پشیمون میشم و با خودم میگم دیگه چند روز یکبار میام ولی باز دلم نمیاد.. دو روز مهمون داشتم و نرفتم خونه بابااینا ولی با مامان درارتباط بودم بعد ک اومدم کلی گله کرد ک نمیگی مادر دارم و ازش سراغی بگیرم و... خیلی ناراحت شدم ولی توو فاصله‌ای ک داشتم لباسمو عوض میکردم سعی کردم همه چیز رو در همون لحظه فراموش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

برای شام کوکو سبزی درست کردم. کیک هم پختم و همین الان از فر درآوردم. ی مدته ک کیک میپزم و واقعا از این کار لذت میبرم.. قبلا هم دوست داشتم و انجام میدادم اما با پودر کیکای آماده! همیشه فکر میکردم خیلی کار سختیه و از پسش برنمیام.. اینکه رضا هم خیلی حمایتم کرده و حتی کیک‌های بدمزه و ب دردنخور رو هم خورده بی‌تاثیر نیست :)) یبار کیک پرتقالی درست کردم رنگش سبز شد! انقدر خندیدم! رضا ک اومد خونه گفت کیک پسته درست کردی؟! گفتم نه، ی کیک جدیده!! البته از هوش مصنوعی هم کمک میگیرم و درمورد همون کیک پرتقالیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

فیلم آتش بس ۱ و ۲ رو امروز دیدم. بنظرم یه فیلم خیلی خوب برای زوج‌هاست! همش نکته‌های آموزنده‌س.. فقط کاش به جای فیلمای مزخرفی که الان میسازن، ی فیلم خوب شبیه آتش بس بسازن که روی روابط زوجین انقدر علمی بررسی انجام بده.مامان فردا میره و استرس و اضطراب من افزایش پیدا کرده! همیشه موقع رفتنش ب سفر همینجوری میشم. الان زنگ زده ک چند نوع غذا برای بابات درست کردم و فقط یبار باید برنج دم کنی! گفتم خب چه کاریه من نزدیکم براش غذا درست میکنم حواسم بهش هست خب! ناراحت شدم ک حضورمو نادیده گرفته.. حالا ازینورم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

بابا چند دقیقه‌ی پیش رفت. انقدر بهش زنگ زدم تا بالاخره امشب شام اومد اینجا. بنده خدا درگیر عمل قلب مادرش و پرستاری از پدر توی جا افتادشه... با اینکه تنها فرزند خانواده نیست ولی بیشترین بار خانواده روی دوششه...فردا باید برم یه مدرسه و برای سال جدید صحبت کنم. جدی جدی قراره دومین سال معلم بودن رو هم تجربه کنم! امسال اگه آزمون برگزار بشه شاید شرکت کنم. بابا یچیزی میدونست ک سالها میگفت برو معلم شو! بیشتر از هر شغلی ک تا الان تجربه کردم حالمو خوب میکنه..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

امروز دوباره آ ازم پرسید ک واقعا میخام دیگه نیام شرکت و من گفتم بله! بعد از تعارفات همیشگی گفت ک خب کارا چی میشه؟ گفتم من همه چیز رو خیلی عالی انجام دادم و شرایط برای کسی ک ب جای من میاد آسونه! همه فایل ها طبقه بندی شده و مرتبه! یسری چیزا رو هم گفتم آموزششون رو ضبط میکنم هرکی اومد بدین نگاه کنه خوب میتونه یاد بگیره.. نگرانیش رو کاملا درک میکنم چون میدونم اینجا چیکار کردم ک با رفتنم همه چیز بهم میریزه و رئیس و آ خوب میفهمن اینو :) با همه حماقتهام حداقل اینو خوب یاد گرفتم ک جایی ک حالم خوب نیس نباید بمونم... دیروز دوباره نشستم یکم رزومهم رو چک کردم ولی فعلا برای هیچ شرکتی نفرستادم.. ببینم خدا چی میخواد :) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1402 ساعت: 0:39

یدونه سفرِ ۲ روزه ب ی روستای باصفا چیه ک من الان باید تمومِ وجودم بخوادش و نشه؟ اون پولی ک برای سفر خودم کنار گذاشته بودم رو برای قسط ۲ ماه آینده، جلوتر پرداخت کردم ک ب خودم بفهمونم چون پول نداری نمیتونی سفر بری نه ب این دلایلی ک الان بهشون فکر میکنی! میشه مغز و قلب رو گول زد؟! البته ک باید بشه..

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1402 ساعت: 0:39

من یوقتایی میشینم ب صحنههایی ک از گریهی آدما دیدم، فکر میکنم! ب گریههای مامان اون شبی ک مامانبزرگ فوت کرد، ب گریههای بابا اون روزی ک دفتر خاطرات جبههش رو میخوند، ب گریهی داداش اون روزی ک تصمیم ب طلاقم رو گفتم و بغلم کرد و دوتایی بیصدا اشک ریختیم، ب گریههای همسرسابق اون لحظهای ک زانوهاشو بغل کرده بود رو کاناپه نشسته بود نگام میکرد و اشک میریخت، ب گریههای پدرهمسرِسابق اون لحظهای ک توی بیمارستان لحظهی فوت پدرش وقتی منو دید اومد و بغلم کرد و مث ی پسربچهی یتیم گریه کرد، ب گریههای زنداییِ همسرسابق ک رابطه خوبی باهاش داشتم، روز فوت پدرش، توی سالن انتظارِ غسالخونه کنارش نشستم خودشو انداخت توی بغلم و گریه کرد. ب گریههای ف، همکلاسیِ دوران کارشناسیم ک توو راهِ برگشت از دانشگاه از بیماری خواهرش حرف زد و اشک ریخت و چند روز بعد رفتم مراسم ختمش، ب گریههای ع ت پشت تلفن وقتی داد میزدم و میگفتم انتظار نداشتم ازم خواستگاری کنی! ب گریههای مادرجون وقتی اسم پدرخدابیامرزش میاد و اشکاشو با گوشهی روسریش پاک میکنه. ب گریههای دایی کوچیکه وقتی چندسال بعد از فوت مامانبزرگ و دوری از هم، با مامان دوتایی سرشونو گذاشتن روی سنگ قبرش و گریه کردن. ب گریهی رفیقترینم توی ویساش.. ب گریهی ط وقتی ک بخاطر فوت ناگهانیِ مادرش، پشت تلفن گریه میکرد و زبونم بند اومده بود. ب گریهی عمو ا روزی ک بخاطر فوت همسرش شبونه تا تبریز رفتیم و توی کوچه تا بابا رو دید اومد بغلش و بلند بلند گریه کرد. و و و... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1402 ساعت: 0:39

صفحه بندی