گریهها...

خرید بک لینک

امکانات وب

من یوقتایی میشینم ب صحنههایی ک از گریهی آدما دیدم، فکر میکنم! ب گریههای مامان اون شبی ک مامانبزرگ فوت کرد، ب گریههای بابا اون روزی ک دفتر خاطرات جبههش رو میخوند، ب گریهی داداش اون روزی ک تصمیم ب طلاقم رو گفتم و بغلم کرد و دوتایی بیصدا اشک ریختیم، ب گریههای همسرسابق اون لحظهای ک زانوهاشو بغل کرده بود رو کاناپه نشسته بود نگام میکرد و اشک میریخت، ب گریههای پدرهمسرِسابق اون لحظهای ک توی بیمارستان لحظهی فوت پدرش وقتی منو دید اومد و بغلم کرد و مث ی پسربچهی یتیم گریه کرد، ب گریههای زنداییِ همسرسابق ک رابطه خوبی باهاش داشتم، روز فوت پدرش، توی سالن انتظارِ غسالخونه کنارش نشستم خودشو انداخت توی بغلم و گریه کرد. ب گریههای ف، همکلاسیِ دوران کارشناسیم ک توو راهِ برگشت از دانشگاه از بیماری خواهرش حرف زد و اشک ریخت و چند روز بعد رفتم مراسم ختمش، ب گریههای ع ت پشت تلفن وقتی داد میزدم و میگفتم انتظار نداشتم ازم خواستگاری کنی! ب گریههای مادرجون وقتی اسم پدرخدابیامرزش میاد و اشکاشو با گوشهی روسریش پاک میکنه. ب گریههای دایی کوچیکه وقتی چندسال بعد از فوت مامانبزرگ و دوری از هم، با مامان دوتایی سرشونو گذاشتن روی سنگ قبرش و گریه کردن. ب گریهی رفیقترینم توی ویساش.. ب گریهی ط وقتی ک بخاطر فوت ناگهانیِ مادرش، پشت تلفن گریه میکرد و زبونم بند اومده بود. ب گریهی عمو ا روزی ک بخاطر فوت همسرش شبونه تا تبریز رفتیم و توی کوچه تا بابا رو دید اومد بغلش و بلند بلند گریه کرد. و و و...

دریای دلتنگی‌ها...

ما را در سایت دریای دلتنگی‌ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1402 ساعت: 0:39

صفحه بندی