خرید بک لینک

چرا من اینجوریم؟!

دریای دلتنگی‌ها

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نبود و نیست و احیانا نخواهد بود!

چرا من اینجوریم؟!

نمیدونم دلم گرفته یا دلم تنگ شده، نمیدونم چمه ولی دارم گریه میکنم.. حالا نه ب اون شدتی ک بشه اسمشو گریه گذاشت.. همین دو قطره چکید و تموم شد رفت! مغزم پر از حس بد و آشفتگیه.. انگاری از خودم ناامید شدم! بدم میاد ازین ک انقد زندگیم یکنواخت میگذره.. در روز جاری پا شدم غذا درست کردم و یکم خونه رو گردگیری کردم ک مامان میاد مرتب باشه، هنوز نیومده! بابا هم رفته دنبالش.. تنهام. میوه هم شستم ولی هنوز چای دم نکردم، مامان چای تازه دم دوست داره! یکی از گلای مامانو یادم رفت آب بدم ‌و خشک شده، ناراحت شدم ولی بیشتر از ریکشن خودش میترسم! میترسی؟! بیخیال بابا ۳۰ سالته هنوز از رفتار مادرت میترسی؟! آره من میترسم.. چون ی قانون نانوشته‌ای در روح من حک شده ک میگه مامانم هیچوقت نباید از من ناراحت بشه! از خدا ک پنهون نیست از شما چه پنهون ک همین قانون هم پدرمو درآورده.. نمیتونم زندگی کنم.. نمیتونم برای خودم باشم.. مثل قانونای دیگه، همون ک میگه بابا هیچوقت نباید غصه‌ بخوره، داداش هیچوقت نباید غم داشته باشه.. من مربضِ خانوادمم! همیشه بودم.. و احتمالا خواهم بود.. کاش خوب بشم. کاش بتونم برای خودم زندگی کنم.. کاش یکم عادی‌تر باشم! چقد خودمو مث فرش پهن کنم زیر پای خانواده؟ تا کِی؟ چرا من نمیدونم باید چیکار کنم؟!

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 15:10

صفحه بندی