بابا چند دقیقهی پیش رفت. انقدر بهش زنگ زدم تا بالاخره امشب شام اومد اینجا. بنده خدا درگیر عمل قلب مادرش و پرستاری از پدر توی جا افتادشه... با اینکه تنها فرزند خانواده نیست ولی بیشترین بار خانواده روی دوششه...
فردا باید برم یه مدرسه و برای سال جدید صحبت کنم. جدی جدی قراره دومین سال معلم بودن رو هم تجربه کنم! امسال اگه آزمون برگزار بشه شاید شرکت کنم. بابا یچیزی میدونست ک سالها میگفت برو معلم شو! بیشتر از هر شغلی ک تا الان تجربه کردم حالمو خوب میکنه..
برچسب:
نویسنده: طاها هاشمی