یوقتایی ساعتها منتظر میمونم تا مامان برسه و ببینمش بعد ک از سرکار میاد همش در حال صحبت با تلفنش یا انجام کارهاشه و حس میکنم انقدری ک من دوست دارم باهاش وقت بگذرونم اون دوست نداره! بعد از اومدنم پشیمون میشم و با خودم میگم دیگه چند روز یکبار میام ولی باز دلم نمیاد.. دو روز مهمون داشتم و نرفتم خونه بابااینا ولی با مامان درارتباط بودم بعد ک اومدم کلی گله کرد ک نمیگی مادر دارم و ازش سراغی بگیرم و... خیلی ناراحت شدم ولی توو فاصلهای ک داشتم لباسمو عوض میکردم سعی کردم همه چیز رو در همون لحظه فراموش کنم و خیلی عادی برخورد کنم... همیشه اینطور بودم.. اونی ک در برابر همه چیز همیشه کوتاه اومده من بودم.. آدمها خیلی راحت ب خودشون این اجازه رو میدن ک ناراحتم کنن، بیمهری کنن، کم لطفی کنن...
من این روزها در برابر خیلی چیزها دارم صبوری میکنم و وقتی دلم میشکنه از بیمهری اطرافیانم، ب خدا میگم من با خودت معامله میکنم و میدونم تو برام همه چیز رو جبران میکنی...
برچسب:
نویسنده: طاها هاشمی