خرید بک لینک

دیروز جمعه ۷ فروردین همسایه طبقه بالایی بابااینا فوت کرد. ی پیرمرد آروم و بی‌آزار ک چشماش خیلی کم‌بینا بود و بارها توی راه‌پله با عصاش دیده بودمش. صبحِ امروز خاکسپاری بود و منم با بابا و مامان رفتم. چقدر غریبانه دفن شد و پرونده‌ی زندگیش بسته شد.

این روزا ک خونه‌ی بابااینام حس میکنم برگشتم ب دوران نامزدی و رضا در حد سر زدن میاد پیشم و میره! چند شبه طفلی تا اذان صبح بالاسرم میشینه و با هر صدا ک از خواب میپرم سعی میکنه آرومم کنه...

صدای انفجار

همین الان ک دارم مینویسم صدای انفجار میاد، میترسم! روزای اول جنگ امید داشتم خیلی زود تموم بشه ولی فردا یک ماه میشه..

میزنه و استرس گرفتم نمیتونم بنویسم..

برچسب: نویسنده: طاها هاشمی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

صفحه بندی